تبليغاتX
من نوشت ها - بازی "اثرگذارها"
شنبه 26 خرداد1386
بازی "اثرگذارها"

سلام.

محمدباقر حاجیانی، دوست و همراهم، مرا به بازی "اثرگذارها" دعوت کرد.

برای من خردپا، با بیست و دو سه سال عمر، که برای ادبیات هیچ می­نماید؛این بازی شاهانه­یی ست، نه مناسب حال طفلان.به حکم ادب می­نویسم.

اسامی پایین،هر کدام در زمانی زیر و زبرم کرده­اند.امروز سخت بشود ردشان را در کارهایم گرفت.به شدت می­کوشم خودم باشم نه مرورگر جاپای دیگری-چقدر قابلم،بماند...اما با ملاقات این­ها، اتفاقی در من صورت گرفت.چیزی شد. 

فهرست اولویت زمانی دارد.

---------------------

 

1.شیخ همیشه شاب.

دوست دارم وی را با این نام بخوانم.دوازده بهار گذرا دیده بودم اما این یکی، همیشه بهار من بود.

گلستان را درآغاز یافتم به مدد آموزگاری نیک­پی.به یک سال نکشید که یکه و تنها گلستان و بوستان را خواندم.بعدها فهمیدم هنوز باب هشتم بهشت    غزلیات مانده. برای من، تا مدت­ها ادبیات چیزی بود به قد و قواره­ی سعدی.می­پرستیدمش.کتمان نمی­کنم، حالا که دیری­ست از آن روزها می­گذرد، هنوز مانده­ام ، چیست در جادوی این اعجوبه­­ی شیرازی که فارسی، عسل­پیچ زبان اوست.

 

2. مهرنوش نیک­پسند.

قدیم­ترها شاعر بود.به دانشگاه که آمدم داشت از دانشگاه می­رفت.اولین روزی که دیدمش جایزه­ی شعری گرفته بود.اولین نفری بود که زورآزمایی­های مرا خواند.صاف و پوست­کنده گفت:"این­ها شعر نیست!" این کاراترین عبارتی بود که در عمرم شنیدم.بت بود و ابراهیم در سیزده بدر....وقتی رفت، سرزمین عماد، بی­اسطوره شد برای همیشه.از او امروز خاطره مانده و احترام.

 

3.حافظ موسوی.

دو سال است می­خوانمش.مکرر.و هر بار بیشتر می­یابم-اعتراف است نه تعارف 5زاری-. آسان می­نویسد اما اصلن آسان نمی­نویسد.خیلی سطرهایش سهل ممتنع می­زنند.درجا نمی­زند.(رد کتابهایش را بگیرید واقف می­شوید به این فوق مهم).شعرش در عین سادگی جای کنکاش دارد.در شماره بعدی این لیست اشاره خواهم کرد به افسون سادگی و تراشیدگی زبان.اما از آن برجسته­تر (که در کارهای حافظ موسوی هست) اتفاقاتی­ست عمیق و دقیق و حساب­شده که در بستر این زبان ساده اتفاق می­افتد.(تصاویر، بازی با زمان-زمان نه زبان- ، انواع گونه­گون روایت، ... )...با سپاس ویژه از دغدغه­های اجتماعی­اش. 

از معدود شاعرهایی­ست که شخصیتش را واقعا دوست دارم.نسل من عادت ندارد چیزی از کسی یاد بگیرد اما من از این "سیبیلوی دوست­داشتنی" دارم یاد می­گیرم.

 

4.عباس صفاری.

با تاکید: کتاب "کبریت خیس" او. کتاب را ضجه مویه کنان از اول تا آخر خواندم.در جمعی سه­چهار نفره.برای هر خط جامه­ دریدیم و نعره برآوردیم.من از عباس صفاری یاد گرفتم شعر را با کلمه­هایی می­شود گفت که با آن­ها زندگی می­کنم.فقط کافیست درست ببینم.

جادوی ساده­گویی را در او یافتم.

 

5.دارم دو پنجه تار می­زنم که صدایش فرداها در می­آید:

بوالفضل بیهقی و ابن خلدون

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 1:45 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب