" به تو ربط دارد "
لباس مکزیکی ها سبز است.
مثل نیروی انتظامی!
مثل چشمهای نگین.
مثل خودکار و انگشتر آقای ممیزی (سبز است.)
و همهی چیزهای سبز به تو ربط دارد
ـ سرِ سبزِ من حتی ـ
در این خطوط باد عجیبی میآید.
عربستان هم شاهینهای سبز اند
و هر وقت گل میزنند:
یک جور"لااللهالاالله محمدرسولالله" موج مکزیکی میزند.
ما باختیم.
دیدی گفتم مکزیک با نیروی انتظامی رابطه دارد.
ما توی پرچم عربستان نبودیم و
تو خوب بازی میکردی.
تو توپ را به تنات تنیدهای
و در حسرت سبزها جلو میروی
از تمام خط خوردگیها...
تقصیر من چیست که تو تنانی بازی میکنی
و برانکو تو را به زمین میفرستد
و من را زیر خودکار آقای ....
( ـ خودش اسمش را خط زد به خدا ـ )
من فقط بازی را تحلیل میکردم و
از پا به توپ تو مینوشتم.
از دست تو،
از داغی گونههایت ، فوتبالیتر از برزیلِ داغ،
و از آویزانِ ...
(خطخوردگی تقصیر ایشان نیست حالا زبان من سرخ شدید است.)
و من بعضاً تب دارم.
و نیروی انتظامی من را از تمام چمنهای سبز جمع میکند.
شاهینهای سبز بلند بازی میکنند برعکس تو.
این هم تقصیر من نیست.
همه اینجا سبزند:
از چمن گرفته تا
مکزیکیها(ی لباس شخصی) تا
عربستان که هی موج مکزیکی میزند تا
آقای ... تا
فقط تو شعر من را به تن قرمزت گلدوزی کردهای و
و خط چشم زیر را دیر وقت شب SMS میکِشی به من:
ـ دیدی گفتم مکزیک با خدا رابطه دارد.
کار زیر پهلو زدنیست به زبان روزمرهی(نه عامیانهی) ما.با تکیه بر روانی و سادگیاش.کاری روایی(و نه توصیفی) و اتفاقمحور.امید است شنیدن رهنمون شما پیرامون این شعر و مشابهاتش.
تراژدی سهگانهی شرقی یا Duel In Wonderland
(I)
جان دوئه از ارتش آمریکا
وَ
عابد بِنْ سعید،عراقی بیست ساله
عاشق یک دختر بینالنهرینی شدند
وَ جلوِ چشمان او دوئل کردند.
یکی با کُلْتِ دسته طلا.
یکی با خنجر دامادی ِ هرگز نَشُدهاش.
پشت به پشتِ هم شمردند:
- واحِد!
- Two!
- }بُوُووم! { Boom
مینهای ضدِ نَفَر
برای غیرتِ فدایی شدن عاشقانهی یک دختر عرب،
تَره هم خُرد نمیکنند!
(II)
دو سامورائی
عاشق گیشای خاصّهی امپراطور شدند وُ
دوئل کردند.
هر کدام،با اسبهایشان
با شمشیرهای آخته
از دو سوی دشت به هم تاختند.
قبل از این که به هم برسند
اسبهایشان خیره به هم ایستادند.
نَه حرکتی ! نَه شیههای !
دو سامورائی پیاده شدند
موهایشان را از ته تراشیدند
و اینقدر در آغوش هم زار زدند
که مُردند.
دو اسب در پهنای یک دشت سبز
پوزههاشان را به هم میمالانند!
(III)
دو گُندهلاتِ شهر
خاطرخواهِ سفتِ حنا خانم بودند.
بعد از آن همه یَسألْکِشیِ بیحاصل
شب عروسی حنا خانم
با هم دوئل کردند.
با چشمهای قرمز
دورِ یک میز گَردانِ کوچک نشستند
دو استکان عرقْسَگی ریختند
وَ چند سَمّ ِ مُهلکِ مار
در هر کدام.
بعد از چند چرخ عشوهگرانه
میز از حرکت ایستاد.
هر کدام لیوان پیش رویش را نوشید:
" به سلامتی حنا خانم! "
