تبليغاتX
من نوشت ها
چهارشنبه 21 تیر1385
به تو ربط دارد

 

 

 

" به تو ربط دارد "

 

 

 

لباس مکزیکی ها سبز است.

مثل نیروی انتظامی!

مثل چشم­های نگین.

مثل خودکار و انگشتر آقای ممیزی (سبز است.)

و همه­ی چیزهای سبز به تو ربط دارد

ـ سرِ سبزِ من حتی ـ

در این خطوط باد عجیبی می­آید.

عربستان هم شاهین­های سبز اند

و هر وقت گل می­زنند:

یک جور"لا­الله­الا­الله محمد­رسول­الله" موج مکزیکی میزند.

ما باختیم.

دیدی گفتم مکزیک با نیروی انتظامی رابطه دارد.

ما توی پرچم عربستان نبودیم و

تو خوب بازی می­کردی.

تو توپ را به تن­ات تنیده­ای

و در حسرت سبزها جلو می­روی

از تمام خط خوردگی­ها...

تقصیر من چیست که تو تنانی بازی می­کنی

و برانکو تو را به زمین می­فرستد

و من را زیر خودکار آقای ....

( ـ خودش اسمش را خط زد به خدا ـ )

من فقط بازی را تحلیل می­کردم و

از پا به توپ تو می­نوشتم.

از دست تو،

از داغی گونه­هایت ، فوتبالی­تر از برزیلِ داغ،

و از آویزانِ ...

(خط­خوردگی تقصیر ایشان نیست حالا زبان من سرخ شدید است.)

و من بعضاً تب دارم.

و نیروی انتظامی من را از تمام چمن­های سبز جمع می­کند.

شاهین­های سبز بلند بازی می­کنند برعکس تو.

این هم تقصیر من نیست.

همه این­جا سبزند:

از چمن گرفته تا

مکزیکی­ها(ی لباس شخصی) تا

عربستان که هی موج مکزیکی میزند تا

آقای ... تا

فقط تو شعر من را به تن قرمزت گلدوزی کرده­ای و

و خط چشم زیر را دیر وقت شب SMS می­کِشی به من:

ـ دیدی گفتم مکزیک با خدا رابطه دارد.

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:30 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 14 تیر1385
تراژدی سه­گانه­ی شرقی یا Duel In Wonderland
 

کار زیر پهلو زدنی­ست به زبان روزمره­ی(نه عامیانه­ی) ما.با تکیه بر روانی و سادگی­اش.کاری روایی(و نه توصیفی) و اتفاق­محور.امید است شنیدن رهنمون شما پیرامون این شعر و مشابهاتش.

 


 

  تراژدی سه­گانه­ی شرقی  یا  Duel In Wonderland

 

 (I)

 

جان دوئه از ارتش آمریکا

وَ

عابد بِنْ سعید،عراقی بیست ساله

عاشق یک دختر بین­النهرینی شدند

وَ جلوِ چشمان او دوئل کردند.

 

یکی با کُلْتِ دسته طلا.

یکی با خنجر دامادی ِ هرگز نَشُده­اش.

 

پشت به پشتِ هم شمردند:

-   واحِد‍!

-  Two!

-   }بُوُووم!  { Boom

 

مین­های ضدِ نَفَر

برای غیرتِ فدایی شدن عاشقانه­ی یک دختر عرب،

تَره هم خُرد نمی­کنند!

 

(II)

 

دو سامورائی

عاشق گیشای خاصّه­ی امپراطور شدند وُ

دوئل کردند.

 

هر کدام،با اسب­هایشان

با شمشیرهای آخته

از دو سوی دشت به هم تاختند.

قبل از این که به هم برسند

اسب­هایشان خیره به هم ایستادند.

نَه حرکتی ! نَه شیهه­ای !

 

دو سامورائی پیاده شدند

موهایشان را از ته تراشیدند

و این­قدر در آغوش هم زار زدند

                       که مُردند.

 

دو اسب در پهنای یک دشت سبز

پوزه­هاشان را به هم می­مالانند!

 

(III)

 

دو گُنده­لاتِ شهر

خاطرخواهِ سفتِ حنا خانم بودند.

 

بعد از آن همه یَسألْ­کِشیِ بی­حاصل

شب عروسی حنا خانم

با هم دوئل کردند.

 

با چشم­های قرمز

دورِ یک میز گَردانِ کوچک نشستند

دو استکان عرقْ­سَگی ریختند

وَ چند سَمّ ِ مُهلکِ مار

در هر کدام.

بعد از چند چرخ عشوه­گرانه

میز از حرکت ایستاد.

هر کدام لیوان پیش رویش را نوشید:

 " به سلامتی حنا خانم! "

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 3:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب