تبليغاتX
من نوشت ها
جمعه 29 اردیبهشت1385
خروار خروار زمستان

 

 

 

"خروار خروار زمستان"                               به دوستم سامر نبی بخش

 

 

حالا قطره قطره نشسته بود

به تن پنجره

در آمبولانس­هایی که بر عکس می­رفتند

از بهشت زهرا

گل اش را می­بردند

به بخاری

برای ولنتاین.

برای پنج شنبه.

مزار شیشه ای را پک وار پک وار خروار می­زند

می­زند صدا را حادثه شیشه­ی قطره یا برعکس

از بخاری

قطره قطره آمبولانس می­آید.

هر دو تا ماهی تنگ را هر وقت از آب بگیری...

می­میرند.

و  بهشت زهرا زیر خروار خروار برف به ناتنی شیشه می­چسبد.

به شیشه­ی گل فروشی­ها می­چسبد.

ماهی تلو تلو می­زند ولنتاین را.

در امتداد خطی مالبرو

تمام حادثه را روی بخاری گذاشته بود.و برف می­آمد

روی قطره قطره شیشه  خروار خروار برف می­آمد

دود وار

مالبر وار

زمستان­های برعکس را  وار

توی امبولانس می­خوابد

از توی آینه

موسیقی درونی سوت می­کشد.

تمام پله­ها را

سوت میزند

گل زندگی اش را

سوت...

...

- : « مادر کتری را بردار

      دیگر سامر بخار شد.»

 

 

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:15 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385

 

 

 

 

دختری که دستش را توی دست­های یک شاعر جا می­گذارد،دیوانه است.

 

وقتی تو آمده بودی،

یک دست نداشتی؛

و با دست دیگرت، باد را نشان می­دادی.

 

دیوانه­ای که خودش را در دست­های تو جا می­گذارد،شاعر می­شود!

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 9:17 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب