تبليغاتX
من نوشت ها
پنجشنبه 31 فروردین1385
دیالوگ

 

 

 

 

"دیالوگ"

 

 

(I)

شوهر خواهرم گفت:

ٰ- " زمین تخت است. "

گفتم:

- " نه! گرد است! "

مادرم گفت:

- " خفه شو عماد؛ خواهرت ... ! "

 

خواهرم بین یک زمین کاملاً تخت و ریه­های یک نَر ِ باستان­شناس چفت می­شود.

 

 

 (II)

من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم.

او

آرام به پشت تلسکوپ برگشت.

من

تا صبح را می­رفتم.

 

(III)

بامداد،

جسد من و گالیله را ،گرد، جلوی کلیسا پیدا کردند

با پاهایی برهنه و تاول­زده.

گالیله

پایین آمده بود از خر شیطان.

من

پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفس­نفس­های شبانه­ی خواهرم.

 

(IV)

خواهر که داری،
گالیله را فراموش کن؛

به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور،

و تک جمله­های مادرت!

 

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 3:20 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 2 فروردین1385
اولین دست نوشته ام در سال 85

 

 

 

"بهار"                                                     

 

 

دلهره دارم.

همیشه روز­های اول بهار نگران­ام:

 

گلدان­ها را روزی دو بار آب می­دهم.

و هی بیخودی فال حافظ می­گیرم.

 

از توی اتاق­ام

یک گله گوسفند با گوش های نارنجی شده

و زنگوله­های دلنگ-دلنگِ همیشه

سراغ تو را می­گیرند

که رفته­ای بین بهارنارنج­ها

آفتابی بشوی.

 

تا اعتراف زنبورهای دامنه­ی سبلان،

منتظرَ ت سرِ بهار می­ایستم.

جوجه گنجشک ها را بپا؛

شکوفه­ی بادام و سیب؛

برایت نان­.پنیر­.سبزی تازه آماده می­کنم.

و کمی اردیبهشتِ گم شده.

 

ماهی­،

لب­هاش را چسبانده به تنگ.

غذا برایش می­ریزم،

لب­هاش را چسبانده به تنگ.

تلنگری می­زنم به شیشه

لب­هاش را چسبانده به تنگ...

آبیِ آبی مانده­ام.

نمی­آیی ببوسی­ام؟

 

دو دلم...

نام تو را گذاشتم

روی گلدانِ توی راه­پله،

روی سیبِ سفره،

روی ماهی­عروس،

روی میدان نقش جهان...

می­نشینم توی درشکه بعد،

و این­قدر دورَ ت می­گردم

تا سال تحویل شود.

 

دست­هات را به دست­هام گره بزن:

تمام سبزه­های دنیا

روی رؤیاهاشان

پروانه می­نشیند:

یک بال ، غروبِ قرمزِ لاک­ناخن­هات.

یک بال ،  شعر عاشقانه­ی من!

 

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 12:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب