"دیالوگ"
(I)
شوهر خواهرم گفت:
ٰ- " زمین تخت است. "
گفتم:
- " نه! گرد است! "
مادرم گفت:
- " خفه شو عماد؛ خواهرت ... ! "
خواهرم بین یک زمین کاملاً تخت و ریههای یک نَر ِ باستانشناس چفت میشود.
(II)
من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم.
او
آرام به پشت تلسکوپ برگشت.
من
تا صبح را میرفتم.
(III)
بامداد،
جسد من و گالیله را ،گرد، جلوی کلیسا پیدا کردند
با پاهایی برهنه و تاولزده.
گالیله
پایین آمده بود از خر شیطان.
من
پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفسنفسهای شبانهی خواهرم.
(IV)
خواهر که داری،
گالیله را فراموش کن؛
به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور،
و تک جملههای مادرت!
"بهار"
دلهره دارم.
همیشه روزهای اول بهار نگرانام:
گلدانها را روزی دو بار آب میدهم.
و هی بیخودی فال حافظ میگیرم.
از توی اتاقام
یک گله گوسفند با گوش های نارنجی شده
و زنگولههای دلنگ-دلنگِ همیشه
سراغ تو را میگیرند
که رفتهای بین بهارنارنجها
آفتابی بشوی.
تا اعتراف زنبورهای دامنهی سبلان،
منتظرَ ت سرِ بهار میایستم.
جوجه گنجشک ها را بپا؛
شکوفهی بادام و سیب؛
برایت نان.پنیر.سبزی تازه آماده میکنم.
و کمی اردیبهشتِ گم شده.
ماهی،
لبهاش را چسبانده به تنگ.
غذا برایش میریزم،
لبهاش را چسبانده به تنگ.
تلنگری میزنم به شیشه
لبهاش را چسبانده به تنگ...
آبیِ آبی ماندهام.
نمیآیی ببوسیام؟
دو دلم...
نام تو را گذاشتم
روی گلدانِ توی راهپله،
روی سیبِ سفره،
روی ماهیعروس،
روی میدان نقش جهان...
مینشینم توی درشکه بعد،
و اینقدر دورَ ت میگردم
تا سال تحویل شود.
دستهات را به دستهام گره بزن:
تمام سبزههای دنیا
روی رؤیاهاشان
پروانه مینشیند:
یک بال ، غروبِ قرمزِ لاکناخنهات.
یک بال ، شعر عاشقانهی من!

