تبليغاتX
من نوشت ها
جمعه 26 اسفند1384
یک عیدی کوچک...

 

 

 

 

   

 

سه چیز را سنگ­قلاب می­کنم

به پنجره­ی همیشه بسته­ی اتاقت:

 

-          شعر تازه­ام.

-          یک چسب زخم.

-     و     خیال کتک­های پدرت!

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 6:40 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 12 اسفند1384

 

  یک فنامنالوژی بر قاسم طوبایی                                                       به کاکام:    "قاسم"

 

 

 

 

اینجا تمام می­شود...

در 401 خوابگاه 3 تمام می­شود.

ساعت سه وسی و سیگار دقیقه­ی بامداد- پُک به پُک -

زنده رود در اتاقش جاری می­شود و یک نوع هرمنوتیک مدرن جنوبی، در ثانیه­های بی عشقی اش سنج-دمام می­زند.

کوچه پس­کوچه­های قم را زار می­زند....غم­های یوسا ومارکز را روی A4 سفید ضجه می­کشد.

ظهرهای کانون را داستان می­کند.

سه­شنبه­هاش را شعر.

شهریار مندنی­پور را ته فنجان قهوه­اش می­بیند.

به "تو" که می­رسد...گریه­اش می­گیرد.

تمام سیب­های نیوتن را جمع می­کند برای تو.

برای بادبادک­هایی که ­شعور جاذبه­اش را ندارند و همینطور می­روند بالا.

بعد،صبح،یک مشت کاغذ خطخطی شده­ی خیس و شور را صحافی می­کند؛می­فرستد برای جشنواره.

او هر شب یک شهرزاد آلزایمری به خوابش می­آید.شهرزادی که فقط یک داستان یادش است:

"نویسنده ای که معشوق­اش هر روز خود را در او قمار می­کند و بعد می­سوزاند."

و به پاس خاکستر شدن زندگی­اش از جشنواره یک جایزه گرفته است.

او یک شاعر است که چون درد و دل هایش طولانی­ست، هزار و یک پنج شنبه­ بر مزار نداشته­هایش، داستان می­نویسد...داستان می­گرید....

...

گریه می­کند.

و از اینجا، سپید­خوانی قاسم طوبایی شروع می­شود...

 

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 0:7 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 7 اسفند1384

 

 

 

      تولدم مبارک!!!

 

 

 

(از طرف همه­ی بچه­هایی که یادشون رفت بهم تبریک بگن. )

 


 

در ضمن:

 

مامان جان مرسی برای     7/12/1363

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 11:38 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب