سه چیز را سنگقلاب میکنم
به پنجرهی همیشه بستهی اتاقت:
- شعر تازهام.
- یک چسب زخم.
- و خیال کتکهای پدرت!
یک فنامنالوژی بر قاسم طوبایی به کاکام: "قاسم"
اینجا تمام میشود...
در 401 خوابگاه 3 تمام میشود.
ساعت سه وسی و سیگار دقیقهی بامداد- پُک به پُک -
زنده رود در اتاقش جاری میشود و یک نوع هرمنوتیک مدرن جنوبی، در ثانیههای بی عشقی اش سنج-دمام میزند.
کوچه پسکوچههای قم را زار میزند....غمهای یوسا ومارکز را روی A4 سفید ضجه میکشد.
ظهرهای کانون را داستان میکند.
سهشنبههاش را شعر.
شهریار مندنیپور را ته فنجان قهوهاش میبیند.
به "تو" که میرسد...گریهاش میگیرد.
تمام سیبهای نیوتن را جمع میکند برای تو.
برای بادبادکهایی که شعور جاذبهاش را ندارند و همینطور میروند بالا.
بعد،صبح،یک مشت کاغذ خطخطی شدهی خیس و شور را صحافی میکند؛میفرستد برای جشنواره.
او هر شب یک شهرزاد آلزایمری به خوابش میآید.شهرزادی که فقط یک داستان یادش است:
"نویسنده ای که معشوقاش هر روز خود را در او قمار میکند و بعد میسوزاند."
و به پاس خاکستر شدن زندگیاش از جشنواره یک جایزه گرفته است.
او یک شاعر است که چون درد و دل هایش طولانیست، هزار و یک پنج شنبه بر مزار نداشتههایش، داستان مینویسد...داستان میگرید....
...
گریه میکند.
و از اینجا، سپیدخوانی قاسم طوبایی شروع میشود...
تولدم مبارک!!!
(از طرف همهی بچههایی که یادشون رفت بهم تبریک بگن. )
در ضمن:
مامان جان مرسی برای 7/12/1363

