تبليغاتX
من نوشت ها
پنجشنبه 27 بهمن1384
2 پست همزمان

 

یکشنبه آخرین روز بهمن-۱:۵۰ بامداد

 

" بیچاره او، که با زبانِ روزه دوستم داشت. "                               با احترام  برای  " ع . ا "

 

حالا ایستاده بود توی پاگرد اتوبوس/ و عشق را روی سینه­ی نیمه بالغ برآمده­اش بالا آورده بود.../ بوی اُق آدمیزاد میداد و کنزو./

همه­اش تقصیر من بود./بیچاره، سر صبح، انگشت سبابه ام را تا ته توی حلق اش کردم./ پانزده دسی­بل خنده اش را گریه ام گرفته بود برایش./حالا اُپُزیسیون ِ"تو"ی زندگی­ات باش یا من که دیری­ست زجرکُش­ات کرده­ام......

ببخشید/ خانمِ نیمه شب های تاکسی سرویس./ خانم عشق­های توی تاکسی./ خانمِ شب های دیر وقت سه شنبه./ خانمِ همیشه منتظر پر غرور./ خانمِ بیقراری های شاملو./ خانم ست های قهوه­ای زیبا. /خانم تولد های با من و بدون من. / خانم لای لای اتوبوس­های شنبه. / خانم متن­های مثل هیچ کس./ خانم صامت .........

 

من یک مازوخیست ام.

قرار نبود بیقراری بباری ... من را ببخش!

 


 

پنجشنبه ۲۷ بهمن

 

 

"این یک شعر نیست: وقایع نگاری یک عماد از پیش تعیین شده"

 

 

 

"به اردیبهشت ام"

 

 

نمی­آیی؟

نه! نمی­آیی.

 

 

دو لیوان قهوه درست کرده ام...

نه! هیچ کدام­شان برای تو نیست.چون تو نمی­آیی.

می­خواهم تمام زجر بی تو بودن را بیدار بمانم.

 

در ایوان را باز می­کنم.

اصفهان تمام نبودن­ات را دارد گریه می­کند.

تو تمام هنرهای اصفهانی.از صفویه تا حالا...

تو نیستی.باران اریب می­زند به گلدان­ها...

 

یکی از قهوه­ها یخ کرده.

دلش تو را می­خواهد.نیستی.مامان در ایوان را می­بندد.

غم­های اصفهان اریب می­خورند به شیشه.

غم­های من سُر می­خورند پایین.

 

خوابم نمی­برد.نصفه­ی چپ بالشتم برای تو...

 

تمام درخت­های بهشت برای خدا.

تمام شکلات­های دنیا را هم بدهند،نمی­خواهم.

هیچ­کدام از سیب­های قرمز را دوست ندارم،به جز لب­های تو.

از همه­ی عطرها، به جز بوی تن تو، حالم به هم می­خورد.

 

دلم گرفته است:

 

 

 

"تو"ام  را می­خواهم.

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 12:14 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب