یکشنبه آخرین روز بهمن-۱:۵۰ بامداد
" بیچاره او، که با زبانِ روزه دوستم داشت. " با احترام برای " ع . ا "
حالا ایستاده بود توی پاگرد اتوبوس/ و عشق را روی سینهی نیمه بالغ برآمدهاش بالا آورده بود.../ بوی اُق آدمیزاد میداد و کنزو./
همهاش تقصیر من بود./بیچاره، سر صبح، انگشت سبابه ام را تا ته توی حلق اش کردم./ پانزده دسیبل خنده اش را گریه ام گرفته بود برایش./حالا اُپُزیسیون ِ"تو"ی زندگیات باش یا من که دیریست زجرکُشات کردهام......
ببخشید/ خانمِ نیمه شب های تاکسی سرویس./ خانم عشقهای توی تاکسی./ خانمِ شب های دیر وقت سه شنبه./ خانمِ همیشه منتظر پر غرور./ خانمِ بیقراری های شاملو./ خانم ست های قهوهای زیبا. /خانم تولد های با من و بدون من. / خانم لای لای اتوبوسهای شنبه. / خانم متنهای مثل هیچ کس./ خانم صامت .........
من یک مازوخیست ام.
قرار نبود بیقراری بباری ... من را ببخش!
"به اردیبهشت ام"
نمیآیی؟
نه! نمیآیی.
دو لیوان قهوه درست کرده ام...
نه! هیچ کدامشان برای تو نیست.چون تو نمیآیی.
میخواهم تمام زجر بی تو بودن را بیدار بمانم.
در ایوان را باز میکنم.
اصفهان تمام نبودنات را دارد گریه میکند.
تو تمام هنرهای اصفهانی.از صفویه تا حالا...
تو نیستی.باران اریب میزند به گلدانها...
یکی از قهوهها یخ کرده.
دلش تو را میخواهد.نیستی.مامان در ایوان را میبندد.
غمهای اصفهان اریب میخورند به شیشه.
غمهای من سُر میخورند پایین.
خوابم نمیبرد.نصفهی چپ بالشتم برای تو...
تمام درختهای بهشت برای خدا.
تمام شکلاتهای دنیا را هم بدهند،نمیخواهم.
هیچکدام از سیبهای قرمز را دوست ندارم،به جز لبهای تو.
از همهی عطرها، به جز بوی تن تو، حالم به هم میخورد.
دلم گرفته است:
"تو"ام را میخواهم.

