(به قاسم)
(به بچه های این روزها:
برای مارال.پژمان.الهه.مجتبی)
فایده ندارد.نه
دیگر فایده ندارد...
شعر قشنگی ست؛
گور پدر شاعر!
گور پدر من...به قبرم شاشیدم که با شعر می شود زنده بود...تا حالا شده یک چیزی توی گلویت هی وول بخورد.هی وول بخورد,خودش را بمالد به حنجره ات ...خنج بکشد؛صدات هم در نیاید؟! ها! شده؟!
شده صدای گریه ات بزند بالای بیات ترک. شده بزند بالای خانه. یا بالای شهرک.
یا بالا آورده باشی همه ی زندگی را روی زمستان هزار و سیصد و شصت و سه . روی هشتاد و دو-سه-چهار. یا مثلا روی پل برق. سه شنبه ها و یک شنبه ها بخندی به خودت.به وبلاگ ات. به خیل خاطرات عاشقانه ات. به هر چه هشتاد و سه ایی و دویی و یکی بی معنی و بالا بیاوری حال-به-هم-زنی ات را روی یک نفر از هشتادی های برق. بشاشی به بوبن. به گل خانه دانشکده ی کشاورزی. به دیفن های کج و کوله به آفتاب. تریا ریاضی بشود صحن توالت بس که خورده باشی بالا بیاوری روی ریاضیات و مهندسی. روی صنایعی های با ماندگاری کوتاه مدت. روی صنایعی های پیر. پک بزنی به ثانیه هات. تریا بوی تو را میدهد.تو؟...هه هه...تو؟!! آثار کیس سایکوتیک حاد به چشم می خورد کمانه میکند تریا به یک مالیخولیایی. باد میآید و بالا میآورم.سرما را از ریه های یخ زده تف می کنم. " تو" های زندگی ام را بالا میآورم.
" دوستت دارم" های اش را از زمین گلی بر می دارم... تا حالا شده "دوستت دارم" گلی با ولع از روی زمین جمع کنی قورت بدهی برای روز مبادا؟! ها؟!

