پدر، وسط چهاراه
پلیس را بغل میکند.
من-تو را از صندلی جلو
25 هزار تومن کشیده میزند پایین.
مدادرنگی ها شعرهای آبگِلی میشوند.
قرمز شد
خون جلو چشم پدر را
و از توی قلبم رد شدی.
نصفه پرترهی تو را ببوسم
یا
پنج هزار انگشت پدر را
توی گوشم
"تو"تا دختر عرب با خلخال میدوند.
پدر، تو ، پرتره ، مدادرنگی ها ،...
پدر، تو ، پرتره ، مدادرنگی ها ،...
پدر، تو ، پرتره ،
چقدر خطخطی قرمز به گونهام میآید.
روزهای آخر اسفند نیست.
سعدی و شجریان از پنجره نپریدند بیرون.
بوی لیمو و بهار نارنج نمیآید.
فقط
خلخالها کوتاه میآیند.
کف دست پدر هنوز درد میکند.
"من" کشیده میشود توی آبگِل ها
و چقدر هوای بارانی به قرمز گونههات میآید.
میآید...
میآید...
میآمد...
حالا دیگر...سلانه سلانه
من، یک مداد بنفشام؛
نصفه پرترهی تو، بادبادک کاغذی !

