تبليغاتX
من نوشت ها
سه شنبه 22 شهریور1384
مرثیه ای برای اشک های هم بغض ام...شاهین اشکیانی
برادر بی تابی نکن!

جور می شود...

تو آخر مصرع فرد بایست.من آخر مصرع دوم...

تو گریه کن.من نبض غزل را نگه می دارم...

هم هق-هق... با هم قافیه ایم.

جور می شود.

بی تابی نکن برادر!

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 1:31 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 16 شهریور1384

من توي آژانس،پوكه ي تفنگ حاج كاظم بوده ام.

من گزينه ي  ج  سوال 77 كنكور امسال بوده ام.

من سيگار برگ "چه گوارا" بوده ام.

من اوج بلند ترين موج سونامي بوده ام.

من يكي از پيكسل هاي مانيتور تو بوده ام.

من سيم پنجم گيتار "اريك كلپتن" بوده ام.

من شيريني هندوانه ي خنك آن روز شرجي،كه خيلي چسبيد،بوده ام.

من مفتعل مفتعل مولانا در غزل هايش بوده ام.

من درست همان آرم نايك كفش تو بوده ام.

من گچ دست آقاي "اهوازيان"،معلم رياضي، بوده ام.

من،در سوء تغذيه ي افريقا، برآمدگي شكم "آموونا"ي كوچك بوده ام.

من شيشه ي بورد دانشكده،روز اعلام نتيجه،بوده ام.

من پليسه هاي دامن آن دخترك اسپانيايي،وقت رقص، بوده ام.

من حتي كسره ي اول"اغفرلي..." دركتاب  مفاتيح محمود علاقمندان بوده ام.

 ....

بااز هم بگويم؟!

 ....

من (...)  ِ (...)  بوده ام...(- نگفتم،كه كمتر خجالت بكشي-)

يادت آمد؟!...

اصلا هيچ خجالت مي كشي؟

اين همه من خدايت بودم و تو پنداري ...هيچ!

به آسمان نگاه نمي كني،حداقل،گاهي نگاهي به دور و برت بيانداز...

انگاري روز اولين صداي مبهم تو هم  بود ميان آن همه كه مي گفتند:"آري تو پروردگار مايي"

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 5:1 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 شهریور1384
دوستان...
شعر پایین٫آخرين كار من٫ به مناسبت تن سلامتي اين عزيزان روي نت آمد...

مهرنوش-شادي-قاسم طوبايي-الهه-مسيح-مجتبي بهادري-فرخ فرزانه-محمد نويري-محمدباقر حاجياني-محمود علاقمندان-شاهين اشكياني-

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:28 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 15 شهریور1384
آخرین من...بهترین من

 

يعني درست الان كه بوق­ها ديگر تا چقدر2 ام يا باشيم بي حوصله سر رفته

طبق اين متن ساختاردار ميگويد بود :

زنگ زدم شعري بخوانم

اگر توي مود نيستيد يا كسي كنارتان بود يا هر ياي ديگري كه معمولا ميايد از در،وسط يا "كنار،سرجدت آقا"

اَاه...گور پدر مذاق ما...توي پرانتز

يا ما اصلا طبق سمتمان پست نگيريم پشت خطوط تلفن لابد كسي مهدي موعوديسم از سكوي سرخ يدالله رؤيايي چاپ توي راه اصفهان-فرغانه تمام كرديم،دير آمدي

با تمام اين شرايط چه شما خوشتان بيايد از فرم گفتار چه مرگ مولف ان شاء الللللاه  

تمام جاده ها ختم مي شوند حتي اگر

مامان گوشي را اشتباها

يا مهرنوش ما  مهرنوش خود خود ما يا مهرنوشمون يا هرمون يا چيزمون يا هر چه دلتان بخواهد اسمم را مي­گذارند مون  

 يا مهم اصلا اشتباه است  يا  نيست...  

...مامااااان دارم حرف مي زنم گوشي رو...

...

اوووووو.  وه

ما اصلا متجاوزيم ذاتا از حق خودمان و ابونه ي 6600

بيا با هم  هم كه شده

من تنها هم همين يك بار را برعكس بشمرده شوم...  2 3  ...

از اين جا به بعد مرگ مخاطب

هااان   تازه المثني است استمداد ما

ما كارهاي فرهنگي­ ام ... بيچاره عماد مرتضوي كه ماييم ،هم  نيستيم.

من را ميگويد ذهنتان   جاي ديگري ، مامان پشت خط بستگي دارد.

احتمالا تا الان مخاطب مرده ا... اينقدر گير ندهيد به جاي دريدا هم كه ماييم، تمايزي است

مهرمهرك هاي اهواز، در مهرنوستان، مهرنوشمان به سلامتي در خانه ي بخت ته مي كشد بي نوش نوش ك هاي تهراني بنده هاي خدا "هرهر"  هاي بي سر وته  سر پيري پروژه هاي خنده اش نيم هفته خوارزم باقي خجند ولش نمي كنم   

الله­الله  باشد باشد  با اين بيلان شما  دست خائيده ما  فتبارك الله   سن ما قد قامت الصلاه سن شما   شيخنا و مولانا  شما ،اكبر.   الشما اكبر يا كبري

پس حالا اينقدر كه پاپيولاريتي تجاوزم    بيا تصميم بگيريم از دوم دبستان

مامان پشت خط مي خواسته بوده باشد يا حتا شما دوست عزيز  شما نه   شما

(

بيا     بيا   باطعم بزاق ات به دهان براهني   خوش است در عبور گذشتن بيا

بيا  به بزاق براهني نه    نه  نيا  خ­خوش ن­نيا خودت خ­خ­خودت   بيا­ب­­ب­بيا  نزديك من چرا كه نه   نه "فقط" نه    به  طعم براهني بي بزاق  ...

)

"بزرگا! شطح و طامات كه نميگذاريم شيخ! اصغاث احلام را حلاوت بيان نيست! درگذر!"

...

بيا ودر طرح  جمع آوري كسره ها را از سطح شهر به پشت اسم خدا و ما يتعلق و به باش!

بيا ودر طرح  جمع آوري كسره ها را از سطح شهر به پشت اسم خدا و ما يتعلق و به باش!

باش    بعد از اين همه مكسور   آب پرتغال مي چسبد  و صدالبته شخص شخيص شما نشسته باشيد با عاليجناب پژمان محمدي  وهري پاتر و ابوسعيد ابي­الخير  كه "آري ، اين كارها را قدري نيست، آدمي را بايد كه..."

 

اين جا  اوضاع    هوا   بم است. تو با آن صدات سر جد سيدعباس تو يكي خفه شو   

گوگوش حتي اگر گوني بپوشد ما اين جامان  بم  سرد  ... 

 

-آقايان تا در كشاله­ي رانشان لبخند خانومي سونامي نگرفته بياستند در فرفر خوردن هاي موهاي پيچ پيچ سونامي             تا مامان روي خط نيست         بيچاره مهرنوشمان آسم دارد در شب اول ارتفاعات!

 

بيا تو رو خدا از خر ميلان كوندرا  پايين   ها  اين قدر ها هم كه خواهند گفت بد نمي (طبق دستور فرهنگستان) است!

مثلا هين مهرنوشمان كه آمد      پايين       حالا شما بي خون و خون ريزي هم كه نه  

ولي در كل از اين همه مكاتب بنده هاي سرگشتگان خيل خداي انحرافي   مجتبي­بهادري­ايسم،يوحنايسم  يا  طبق آخرين حجاري هاي ابدي      جسارتن حضرت مجيدايسم(عجل الله تعالي مرگ ما را   بيرون همين پرانتزهاي دعايي   باااااز!

تقصير من چيست كه در تواتر بادگيرها     يا همان مقوله عبدالله­ والله    

كه شما هر وقت دلتان خواست فيلم را عوض كن 

بو نمي دهم يا پا    يا كسي كه بوي همه مي­دهد يا دست    اصلا بو نمي دهم

به مذاق شما   "خوش آمديد"   - يعني دوباره ژانر راعوض... 

"تاس ملس نمي­شينه؛وگرنه عشقباز قهّاريه!"

يا هي بو مي دهم يا بس كه با همه  به  مي­دهم ،   نمي دهم

ولي....ولي حرف هاي هيچ كسي مرا  يا بلعكس  هيچ هيچ

هيچ اصلا اشتباها شما همان شماره­ي.... مامان با تلفن كار ضروري دارد  ... كسره  خداحافظ  كسره  

(تابستان ۸۴) 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:6 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

 

 

نخ به نخ

در اين دو امدادي سيگار

هر چه تمام ات مي كنم،

                                _ققنوس وار_

پك آخري در كار نيست.

مي دوزي

         لب

            به

              لب

خاموش مي شوم روشني ات را...

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 3:57 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

 

سر ِ پدر ، سفيد.

سر ِ ما ، گرم و خورده.

سر ِ تو ، شلوغ و دعوا.

سر ِ آقا  سلامت!
نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:29 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384
سفرنامه ي چند-روزه ي من

سفرنامه ي چند-روزه ي  من

1. (24.5.84)

 

پيچ.

پيچ.

  مي آيد به

           پيچ

            مو هات

                هاي لايت سبز

      مرز اينچه برون 100 كيلومتر

و بعد از باران و آفتاب ،يك بند شال رنگ-رنگ مي چسبد توي تركمن صحرا...

2. (25.5.84)

اين جا آبي ست.اين جا درون شهيار قنبري ست.اين جا زير پاي من سر مي خورند تا غروب.همه را بيرون پاشيده ام. روي ماهي ها كه گوش مي دهند به ساحل.اين جا "بابل سر" است. و البته سه شنبه ي خاك بر سر هم از روزهاي خداست....

3. (26.5.84)

"ايام البيض" تا بابل سر سينه خيز مي آيد و سه گوش ماهي در ليوان نيمه-آب عميد در گليمي بخسبند،درست مثل ما همه كه سر يك گليم معطل ايم...جاي به درد بخور پيدا كرديد،"من ازهمه بي رگ و ريشه تر ام"... 

4. (27.5.84)

رشت...رودبار...تولد مجتبي بهادري...منجيل....تاكستان....

5.  (28.5.84)

Duendeدر معجزه.

خشت خامي و سفال رنگ شده اي،بِه  زِ  من كه هماره نيمه ام....نيم آتش- نيم خاكستر  (همدان)

6. (29.5.84)

من را از لالجين به همدان مي برند،تو چرا حباب هات به سطح مي آيند؟!

7. (30.5.84)

من دختري را مي ...نه نه! نه! ...من زني را مي شنا...نه! نه نه!....خوب بي سر و ته مي شود ولي به خدا يك تهران بزرگ پيش پايش نيش ترمز...تازه!...اخبار مي گفت يك شهرستاني در ايشان بانجي جامپ شد...

من ايشاني مي شناسم ،...كه مردها كلاً خر اند...شهرستاني و تهراني....

آخرين خبر:شرجي.

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 2:53 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

 

خورشيد  پا به سن گذاشته اي از من از شرق تو،سينه خيز،سينه هات را سجده مي رود...اروتيك نمي شوم...هر چند هر از چند گاهي برهنه مي شوي در غزل_يادت هست كه؟!_ عرق در بين سينه هات كه شعر مي شود...بين سينه هات را مي بوسم...جهنم،اروتيك مي شوم...اروتيكي با بوي بهار نارنج!!!

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 2:52 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

 

كيستي؟!

كيستي كه لب هات ترجمان افتادن سيب هاي نيوتن اند؟!

...

.OK. مهم نيست،حالا كه نيستي ، فقط...

بوسه هايت را بين نفس هاي ساعت مچي ام بگذار.

مرسي.

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 2:52 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

بيا،بگذر،

دامن كشان كنار اين همه سفره شعر من بنشين،" سين" اي بشو.سازي بزن!...سينه هات،سيمات،لب هات_چون سيب خوردني_ ،  نازت_سرو ناز_  ، شعرت_سوز من_...

بهار،امسال،امتداد موهاي توست در دست باد.رنگين كمان سيزده،گره مي خورد از شروع،نگاه من،تا انتهاي آسمان.كي مي آيي تو، گره بزني چشم هام را به چشم هات."برآوردگي" را بباري آرزوهايم را.مي لرزد لب هاي تو،لرزنده شعر من...زيباترين شعر من،لرزش لب هام .كي مي آيي كه شعر شود لرزش لب هات روي لب هام ، سرانگشت هام.از نو زاده شود شعر روي صورت تو ، موازي هات،چشم هات،لب هات....

سر من ميان سينه ات...خيال من،بهار نارنج...آغوش تو،ياس...چك-چك،عرق بين سينه هات شعر مي شود...بهار،مست. بهار،مست. بهار،مست.مست.مست...

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 2:49 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 شهریور1384

 (یک متن دور- نوشته...برای عاشقان هر کجا)

 

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند تپش "بغلم­کن" شهیار قنبری نشان می­دهد یا "کیوکیو-بنگ­بنگ" گوگوش...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند خانه­تان برود دو کوچه بالاتر یا همین­طور تاکسی­ها سر چشمک­زن نیش ترمز بزنند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند نماز صبح چند رکعت است و برای غسل جنابت کدام سمت بدن از ابتدا دوره می­شود...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند راااه­پله را با کدام سین نوشت  :"سووت...صووت"...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند،روی تخت­خواب نیم­نفره می­خوابی و دو­تا­ و ­نصفی  پروزاک و صبح دو باطری قلمی از زنگ زیاد در بطن ساعت­ات می­میرد و از کلاس می­مانی و نه واحد می­افتی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند مادر کی می­رود،نرخ مکالمه اصفهان چقدر می­شود و...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند تلفن حنجره­ی خودش را پاره کند یا سر ظهر کسی تک­زنگ بزند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند شعر جدیدت را خواستی پاره کن،خواستی بسوزان،خواستی اصلا نگو...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند آکات سفید بزنی،کنزو نمی­دانم چی،یا تنهایی دیوانه و مست­ات، بویش عرق­کش­ات بکند...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند حامد و پریچهر و نیلو و علی، امروز عصر، چه ترانه­ای می­خوانند توی کوچه یا اصلا نازی هفت­سال و نیمه دستش می­رسد کُنار قرمز رسیده بکند یا نه...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند حافظ که بااز می­کنی از کدام سمت تعبیر می­شود...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند جنگل و دم خوابگاه دخترها و پشت بازارچه...اتاقت را که بوی پای اینقدر این­پا-آن­پا کرده می­دهد ،  ترجیح می­دهی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند دیگر برای که شعر بخوانی که لحن­ات قشنگ باشد...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند، مسیح عزیز کسی با دم تو زنده نمی­شود...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند کتاب شعر نوشته باشی یا حالیت بشود با هزار­تا صفر و یک برنامه­ی بایگانی بنویسی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند مثل بچه­­های ماراسموس­ی گینه که دلشان برای یک لیس آبنبات­چوبی _نه از خارجی­هاش،حتی برای همین پنجاه تومنی­های تاریخ مصرف گذشته خودمان_ پر می­زند،می­نشینی و برای هر دو­تا-دوتا که می­بینی،خدا را استنطاق می­کنی...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند چه سالاد الوویه درست کند مامان چه ماکارونی، یاد هیچ­کس نمی­افتی مگر یک سینک پر از بشقاب نشسته...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند خط­خوردگی دارد پاکنویس شعرت یا چقدر زلم­زیمبو گرون شده تووی برج آسمانه...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند "دوئل" را با صدای دالبی گوش کنی یا اصلا کر باشی..

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند یاهوو مسنجر جدید اف­لاین­ها را می­پراند یا نه یا همه فن تو شوند توی اورکات...

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند سه­شنبه باشد یا جمعه، کپه­ی مرگت را می­گذاری شاید خواب به خواب _خدا یادش بیاید_....

 

وقتی کسی را نداری دیگر فرقی نمی­کند...  

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 1:40 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 10 شهریور1384
پرانتز بااااز
من،

پرانتز را،

بااااااز   (....

...بیا غزل و ترانه و شعر ...

 ... بیا چهارزانو بخندیم.

...خیالت راحت.کسی پرانتز را نمی بندد...

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 4:22 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب