" پیاده رو "
ته سیگارهای ماتیکی را
قاطی برگ ها
سر در گم میکند باد...
تو از کدام سمت سوخته ای؟!
عماد مرتضوی
آذر 86
"لایروبی"
با هزار عِزّ وُ التماس
پنجههای آهنشان را آوردند چشمتنگها
انداختند به دل چرکین کارون.
که دلش گرفته
بس که مادر کنارش میرود
و تکهتکه تن پسرش را ازو میخواهد.
عماد مرتضوی
اهواز- تیر 86
" بحث و بررسی پیرامون قضیه تختخواب"
1- قضیه:
خط ِ مارپیچی
که تا پای تختخواب میخزد
تنها
فرضیات ِ
دو تخت را
به گوش هم میرساند.
2- اثبات:
خطی فرضی
تختخواب را به دو نیم میکند:
نگاهی خسته به دودی بیرمق
وَ
سرخیِ منفعلِ شرمی رو به دیوار
3-کلیگویی:
از تختخواب
خطوط زیادی میگذرد
و در این ازدحام همیشگی
در صدای فنری پیر
خط روی خط میافتد
و همیشه چیزی
شبیه صدای شکستنی
گُم میشود.
عماد مرتضوی
خرداد 86
سلام.
محمدباقر حاجیانی، دوست و همراهم، مرا به بازی "اثرگذارها" دعوت کرد.
برای من خردپا، با بیست و دو سه سال عمر، که برای ادبیات هیچ مینماید؛این بازی شاهانهیی ست، نه مناسب حال طفلان.به حکم ادب مینویسم.
اسامی پایین،هر کدام در زمانی زیر و زبرم کردهاند.امروز سخت بشود ردشان را در کارهایم گرفت.به شدت میکوشم خودم باشم نه مرورگر جاپای دیگری-چقدر قابلم،بماند...اما با ملاقات اینها، اتفاقی در من صورت گرفت.چیزی شد.
فهرست اولویت زمانی دارد.
---------------------
1.شیخ همیشه شاب.
دوست دارم وی را با این نام بخوانم.دوازده بهار گذرا دیده بودم اما این یکی، همیشه بهار من بود.
گلستان را درآغاز یافتم به مدد آموزگاری نیکپی.به یک سال نکشید که یکه و تنها گلستان و بوستان را خواندم.بعدها فهمیدم هنوز باب هشتم بهشت – غزلیات – مانده. برای من، تا مدتها ادبیات چیزی بود به قد و قوارهی سعدی.میپرستیدمش.کتمان نمیکنم، حالا که دیریست از آن روزها میگذرد، هنوز ماندهام ، چیست در جادوی این اعجوبهی شیرازی که فارسی، عسلپیچ زبان اوست.
2. مهرنوش نیکپسند.
قدیمترها شاعر بود.به دانشگاه که آمدم داشت از دانشگاه میرفت.اولین روزی که دیدمش جایزهی شعری گرفته بود.اولین نفری بود که زورآزماییهای مرا خواند.صاف و پوستکنده گفت:"اینها شعر نیست!" این کاراترین عبارتی بود که در عمرم شنیدم.بت بود و ابراهیم در سیزده بدر....وقتی رفت، سرزمین عماد، بیاسطوره شد برای همیشه.از او امروز خاطره مانده و احترام.
3.حافظ موسوی.
دو سال است میخوانمش.مکرر.و هر بار بیشتر مییابم-اعتراف است نه تعارف 5زاری-. آسان مینویسد اما اصلن آسان نمینویسد.خیلی سطرهایش سهل ممتنع میزنند.درجا نمیزند.(رد کتابهایش را بگیرید واقف میشوید به این فوق مهم).شعرش در عین سادگی جای کنکاش دارد.در شماره بعدی این لیست اشاره خواهم کرد به افسون سادگی و تراشیدگی زبان.اما از آن برجستهتر (که در کارهای حافظ موسوی هست) اتفاقاتیست عمیق و دقیق و حسابشده که در بستر این زبان ساده اتفاق میافتد.(تصاویر، بازی با زمان-زمان نه زبان- ، انواع گونهگون روایت، ... )...با سپاس ویژه از دغدغههای اجتماعیاش.
از معدود شاعرهاییست که شخصیتش را واقعا دوست دارم.نسل من عادت ندارد چیزی از کسی یاد بگیرد اما من از این "سیبیلوی دوستداشتنی" دارم یاد میگیرم.
4.عباس صفاری.
با تاکید: کتاب "کبریت خیس" او. کتاب را ضجه مویه کنان از اول تا آخر خواندم.در جمعی سهچهار نفره.برای هر خط جامه دریدیم و نعره برآوردیم.من از عباس صفاری یاد گرفتم شعر را با کلمههایی میشود گفت که با آنها زندگی میکنم.فقط کافیست درست ببینم.
جادوی سادهگویی را در او یافتم.
5.دارم دو پنجه تار میزنم که صدایش فرداها در میآید:
بوالفضل بیهقی و ابن خلدون
" اُشنُو ویژه "
چیزهای قدیمی
همه ویژه اند
مثل یک جعبه اُشنُو
ð
. . . اما حالا
از همان "سلام"
چیزیست در من
که صاف میرود
سر اصل مطب
ð
فقط
اولین
سیگار اُشنُو ست
که ویژه میماند.
عماد مرتضوی
خرداد86
(فلاش بک)
با موهای دم اسبی
و شلوار جین
بازو به بازوی پسری سبیلو داده
و بازوی دیگر به کتابی کلفت :
"اقتصاد کلان"
(فلاش فوروارد)
عینک زده
شالی به سر دارد
و روی صفحهی اقتصادی شرق
سبزی پاک میکند
برای پدرم
که سبیل ندارد
و قرمهسبزی جاافتاده را به مارکس ترجیح میدهد
"پری دریایی"
نیمی از خوابهایم را
در اتوبوس آکاردونی جا گذاشته ام.
هر روز
در اتوبوس هشت صبح
دختری در دهندرهای شگرف
به تمام زندگی ام گردن کج میکند.
دختری که اندام باریک اش
مانند آوای نی ای رؤیایی
ماهیان آبهای آزاد را به دنبال خود میکشاند.
شبها
سردآب اقیانوس را
پی ِ نوایی نازک میرقصم.
صبح
رآس ساعت هشت
به میلهی ایستگاه قدیمی تکیه میزنم
و اتوبوسی موّاج
خواب شیرینی به چشمهایم میآورد.
“ سپیدی ”
اصفهان
یک چینی اشراف زاده است
که تنگنظرانه
در آستانهی دفن خاطرههایم
ردایی سپید به دوش درختان برهنه میکشد.
دستی که صبح
به سمت خالی روتختی سپید میخزد
عایدش
جز جاپای سرخ اژدهایی بیاعجاز
خمیازهی کشداریست
که قطرهای اشک
به برف چروکیده فرومیچکاند.
عماد مرتضوی
اصفهان-دی 85
" من "
1.
من،
یک بادکنک قرمز متورمم.
هر نگاه سرسری
که به اضطراب حادثه در من میدمد
گلوگاهام را کوچک و کوچکتر میکند.
2.
من،
دلقکِ دماغقرمزی هستم.
هر بار، سُر که میخورم
انبساط پوست لبهای تماشاچی
میترساندم.
3.
دلقک
آ ر ا م آ ر ا م ،
یکهو میترکد.
یکشنبه 26 آذر 85
