تبليغاتX
من نوشت ها
شنبه 3 آذر1386
" پیاده رو "

" پیاده رو "

 

 

ته سیگارهای ماتیکی را

قاطی برگ ها

سر  در  گم  میکند باد...

 

تو از کدام سمت سوخته ای؟!

 

عماد مرتضوی

آذر 86

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 10:41 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1 مرداد1386
لایروبی

 

"لایروبی"

 

 

با هزار عِزّ وُ  التماس

پنجه­های آهنشان را آوردند چشم­تنگ­ها

انداختند به دل چرکین کارون.

که دلش گرفته

 بس که مادر کنارش می­رود

و تکه­تکه تن پسرش را ازو می­خواهد.

 

عماد مرتضوی

اهواز- تیر 86

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 2:13 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 16 تیر1386
بحث و بررسی پیرامون قضیه تخت­خواب

" بحث و بررسی پیرامون قضیه تخت­خواب"

 

 

1- قضیه:

 

خط ِ مارپیچی

که تا پای تخت­خواب می­خزد

تنها

    فرضیات ِ

          دو تخت را

به گوش هم می­رساند.

 

2- اثبات:

 

خطی فرضی

تخت­خواب را به دو نیم می­کند:

نگاهی خسته به دودی بی­رمق

وَ

سرخیِ منفعلِ شرمی رو به دیوار

 

3-کلی­گویی:

 

از تخت­خواب

خطوط زیادی می­گذرد

و در این ازدحام همیشگی

در صدای فنری پیر

خط روی خط می­افتد

و همیشه چیزی

شبیه صدای شکستنی

گُم می­شود.

 

عماد مرتضوی

خرداد 86

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 1:24 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 26 خرداد1386
بازی "اثرگذارها"

سلام.

محمدباقر حاجیانی، دوست و همراهم، مرا به بازی "اثرگذارها" دعوت کرد.

برای من خردپا، با بیست و دو سه سال عمر، که برای ادبیات هیچ می­نماید؛این بازی شاهانه­یی ست، نه مناسب حال طفلان.به حکم ادب می­نویسم.

اسامی پایین،هر کدام در زمانی زیر و زبرم کرده­اند.امروز سخت بشود ردشان را در کارهایم گرفت.به شدت می­کوشم خودم باشم نه مرورگر جاپای دیگری-چقدر قابلم،بماند...اما با ملاقات این­ها، اتفاقی در من صورت گرفت.چیزی شد. 

فهرست اولویت زمانی دارد.

---------------------

 

1.شیخ همیشه شاب.

دوست دارم وی را با این نام بخوانم.دوازده بهار گذرا دیده بودم اما این یکی، همیشه بهار من بود.

گلستان را درآغاز یافتم به مدد آموزگاری نیک­پی.به یک سال نکشید که یکه و تنها گلستان و بوستان را خواندم.بعدها فهمیدم هنوز باب هشتم بهشت    غزلیات مانده. برای من، تا مدت­ها ادبیات چیزی بود به قد و قواره­ی سعدی.می­پرستیدمش.کتمان نمی­کنم، حالا که دیری­ست از آن روزها می­گذرد، هنوز مانده­ام ، چیست در جادوی این اعجوبه­­ی شیرازی که فارسی، عسل­پیچ زبان اوست.

 

2. مهرنوش نیک­پسند.

قدیم­ترها شاعر بود.به دانشگاه که آمدم داشت از دانشگاه می­رفت.اولین روزی که دیدمش جایزه­ی شعری گرفته بود.اولین نفری بود که زورآزمایی­های مرا خواند.صاف و پوست­کنده گفت:"این­ها شعر نیست!" این کاراترین عبارتی بود که در عمرم شنیدم.بت بود و ابراهیم در سیزده بدر....وقتی رفت، سرزمین عماد، بی­اسطوره شد برای همیشه.از او امروز خاطره مانده و احترام.

 

3.حافظ موسوی.

دو سال است می­خوانمش.مکرر.و هر بار بیشتر می­یابم-اعتراف است نه تعارف 5زاری-. آسان می­نویسد اما اصلن آسان نمی­نویسد.خیلی سطرهایش سهل ممتنع می­زنند.درجا نمی­زند.(رد کتابهایش را بگیرید واقف می­شوید به این فوق مهم).شعرش در عین سادگی جای کنکاش دارد.در شماره بعدی این لیست اشاره خواهم کرد به افسون سادگی و تراشیدگی زبان.اما از آن برجسته­تر (که در کارهای حافظ موسوی هست) اتفاقاتی­ست عمیق و دقیق و حساب­شده که در بستر این زبان ساده اتفاق می­افتد.(تصاویر، بازی با زمان-زمان نه زبان- ، انواع گونه­گون روایت، ... )...با سپاس ویژه از دغدغه­های اجتماعی­اش. 

از معدود شاعرهایی­ست که شخصیتش را واقعا دوست دارم.نسل من عادت ندارد چیزی از کسی یاد بگیرد اما من از این "سیبیلوی دوست­داشتنی" دارم یاد می­گیرم.

 

4.عباس صفاری.

با تاکید: کتاب "کبریت خیس" او. کتاب را ضجه مویه کنان از اول تا آخر خواندم.در جمعی سه­چهار نفره.برای هر خط جامه­ دریدیم و نعره برآوردیم.من از عباس صفاری یاد گرفتم شعر را با کلمه­هایی می­شود گفت که با آن­ها زندگی می­کنم.فقط کافیست درست ببینم.

جادوی ساده­گویی را در او یافتم.

 

5.دارم دو پنجه تار می­زنم که صدایش فرداها در می­آید:

بوالفضل بیهقی و ابن خلدون

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 1:45 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 16 خرداد1386
" اُشنُو ویژه "

 " اُشنُو ویژه "

 

 

چیزهای قدیمی

همه ویژه اند

مثل یک جعبه اُشنُو

ð

. . . اما حالا

از همان "سلام"

چیزی­ست در من

که صاف می­رود

سر اصل مطب

ð

فقط

     اولین

            سیگار اُشنُو ست

که ویژه می­ماند.

 

عماد مرتضوی

خرداد86

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 3:37 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
مادرم

 

(فلاش بک)

 

با موهای دم اسبی

و شلوار جین

بازو به بازوی پسری سبیلو داده

و بازوی دیگر به کتابی کلفت :

"اقتصاد کلان"

 

 

(فلاش فوروارد)

 

عینک زده

شالی به سر دارد

و روی صفحه­ی اقتصادی شرق

سبزی پاک می­کند

برای پدرم

که سبیل ندارد

و قرمه­سبزی جاافتاده را به مارکس ترجیح می­دهد

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 11:26 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 4 فروردین1386
پری دریایی

 

"پری دریایی"

 

 

 

نیمی از خواب­هایم را

در اتوبوس آکاردونی جا گذاشته ام.

 

هر روز

در اتوبوس هشت صبح

دختری در دهن­دره­ای شگرف

به تمام زندگی ام گردن کج می­کند.

دختری که اندام باریک اش

مانند آوای نی­ ای رؤیایی

ماهیان آب­های آزاد را به دنبال خود می­کشاند.

 

شب­ها

سردآب اقیانوس را

پی ِ­ نوایی نازک می­رقصم.

صبح

رآس ساعت هشت

به میله­ی ایستگاه قدیمی تکیه می­زنم

و اتوبوسی موّاج

خواب شیرینی به چشم­هایم می­آورد.

 

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 11:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 7 بهمن1385
سپیدی

 

 

“ سپیدی ”

 

 

 

اصفهان

یک چینی اشراف ­زاده است

که تنگ­نظرانه

در آستانه­ی دفن خاطره­هایم

ردایی سپید به دوش درختان برهنه می­کشد.



دستی که صبح

به سمت خالی روتختی سپید می­خزد

عایدش

جز جاپای سرخ اژدهایی بی­اعجاز

خمیازه­ی کش­داری­ست

که قطره­ای اشک

به برف چروکیده فرومی­چکاند.

 

 

 

عماد مرتضوی

اصفهان-دی 85

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 9:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 6 دی1385
من

 

 

 

" من "

 

 

1.

من،

یک بادکنک قرمز متورمم.

هر نگاه سرسری

که به اضطراب حادثه در من می­دمد

گلوگاه­ام را کوچک و کوچک­تر می­کند.

 

2.

من،

دلقکِ دماغ­قرمزی هستم.

هر بار، سُر که می­خورم

انبساط پوست لب­های تماشاچی

می­ترساندم.

 

3.

دلقک

آ ر ا م ­ آ ر ا م ،

یکهو می­ترکد.

 

 

 

یکشنبه 26 آذر 85

 

نوشته شده توسط عماد مرتضوی در 10:48 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب